RSS  Atom  خانه |   شناسنامه |   پست الکترونيک |  پارسي بلاگ
اوقات شرعي

شعله فراق

+ يک خاطره (چهارشنبه 16/5/1387 ساعت 8:6 عصر)

 باسمه تعالي


اعياد  شعبانيه:


ولادت حضرت اباعبدالله الحسين(ع)، ابالفضل العباس(ع)و علي ابن الحسين زين العابدين(ع) مبارک


رفته بودم ميدان امام خميني مقداري خرت و پرت و آي سي، ماي سي بخرم، که هنگام سوار قطار شدن منظره جالبي ديدم.


با يکي از براران کرد ايراني (نه عراقي ) مواجه شدم که داشت با بقليش صحبت مي کرد. سنش بالا بود حدود60 – 65 سال . بقل من  وايساده بود.ماشالله   کُردها رو هم که ديديد....  سيبيل : آه.   داشت در مورد يک نوع گياه صحبت مي کرد که توي آب خالي هم رشد مي کنه، (از ايناکه ساقش هي مي پيچه) که حرف کشيد به زمان جنگ و مبارزات همين آقا!


بعد ماهم ديديم که بحث اومد توي حوزه تخصصي ما و ماه م وارد عمل شديم. داشت مي گفت که اون زمانا با سپاه پاسداران هم همکاري کرده بوده ( نويسنده: اطلاعات سپاه) و مي رفته قاطي کردهاي عراق و براي ايران اطلاعات مياورده.


منم وايساده بودم کنار اونا و گوش مي دادم به حرف هاشون. همينجوري بهش گفتم : «حاجي بعثتي هم کشته بودي؟»


با يه نگاهي که انگار خيلي بهش برخورده باشه گفت: آره بله که کشتم. يه شب که رفته بوديم ميون اونا مجبور شديم براي ظاهر سازي با اونا ما هم مشروب بخوريم ولي من بلد بودم ، ماست مي خوردم خنثي مي شد(!) بعد اونا که مست و خراب بودن گرفتن خوابيدن که ما هم (با دوستاش) با تيغ موکت بري(!!!) مشغول شديم. اين خون گردن اين بعثي ها بود که مي پاشيد رو سقف!!! سر همشونو برديم . 20- 30 تا افسر عراقي!!!


مي گفت : اونا بسيجي هاي مارو کشته بودن ما هم گفتيم همشون مي کشيم ، اصلااسيرشون نمي کرديم اين افسراي بعثي رو. 


مي خواستم توي دلم بگم حاجي دمت گرم ،خدا اين جهادت رو قبول کنه هرکسي جيگر اين کارا رو نداشت.


اي  کسي که ميگيد : چقدر خشن! شما از دين فقط خشونتشو داريد!!  گوش بديد:


جدا جداي از بحث جهاد و رضاي خدا که اصل ماجراست اگر اين بعثي سر برادر شما راهم مي بريدند و شما صبح که از خواب بيدار مي شدي سر اون رو جاي خودش جلوي پست نگهباني مي ديدي خونت به جوش نميومد؟ تازه اينها فقط از نظر عاطفي و بحث احساسيش بود . جهاد با دشمنان بايد به حداکثر جديدت و با همان خشونت جنگي انجام پذيرد.


تو جنگ که حلوا خيرات نمي کنن.


 


يه لحظه به اون جوونايي که دور و بر ما بودن نگاه کردم : چشم هاشون داشت مي زد بيرون!


بندگان خدا مونده بودن اين آقايي که تاحالا داشت در مورد گل و گياه حرف ميزد...


 


  • نويسنده: العبد

  • نظرات ديگران ( )

  • + زنان سرزمين من!! (جمعه 4/5/1387 ساعت 4:50 عصر)

    باسمه تعالي


    قرار بود ادامه موضوع قبلي را در قسمت هاي گوناگون ادامه دهيم ولي داخل پرانتز اين پست را مي گذارم تا نوبه بعد به اميد خدا:


    ***


     


     


    نمايشگاه زنان سرزمين من:   حجاب يا خوش پوشي زنان کره زمين!


     


    شايد رفته بوديد اين نمايشگاه رو.نمي دونم ولي خانم ها بهتر مي دونن.خيلي نمايشگاه جذابي بود براي اين قشر. ولي بيشتر به يک فروشگاه بزرگ لباس شبيه بود تا مفهوم نامي که به يدک مي کشد.


    نام نمايشگاه درمورد حجاب و پوشش ظاهري برتر براي زنان ايران زمين بود (شهرک غرب رو نمي گم!) ولي شما وقتي فروشندگان لباس را مي بينيد، جو آنجا را و آن شو show هايي که براي نمايش لباس در بدن زنان ايراني برپا بود را به اين نتيجه مي رسيد که : زرشک!


     


    علي الظاهر زناني را استخدام کرده بودند که فقط لباس هاي زيبا و جذاب سنتي و يا مدرن ايراني را بپوشند و خود را در معرض ديدگان همگان قرار دهند! آخه باباجون اين کجاش تناسب داره با :


    زنان سرزمين من؟


    01


    بعد مسئول اين نمايشگاه يعني خانمي به نام : قند فروش به قدري از اين نمايشگاه و آرمانهاي آن دفاع مي کرد که گويي يا در تمامي بخش هاي آن حضور نداشته و يا اينکه اين جريانات «روشنفکري سه تا صد تومن»  به ايشون هم سرايت کرده بوده!


     


    خانم قند فروش .مسئول نمايشگاه


     در مورد عکس: گويا مسئولين نمايشگاه از مفهوم حجاب  فقط بيرون نبودن مو ها را فهميده اند...


     


    متاسفم خانم دکتر فرحناز قندفروش. تحويل بگيرين اينهان زنان سرزمين من...


    نکته:


    همين کارهاي خودي هاست که مسير رشد وتعالي جامعه به سمت اهداف اسلامي را روغنکاري کرده و به سمت وسويي غير مطلوب مي کشاند. هميشه روغنکاري زيادي باعث خرابي دستگاه مي شود. ليز مي خوريم آخر سر. اينقدر آسون مي گيرن   تا هزار تا فريضه ديني يادمون ميره همونطوريکه رفته:  


      ديگه کي امر به معروف مي کنه ؟؟


    خود منم که ادعام ميشه  به خاطر شرايط و ضعف هاي خودم گاها  پام ميلنگه.


    بعضي چيزا شوخي بردار نيست و نبايد شل گرفته شود.


    به اميد اصلاح امور


  • نويسنده: العبد

  • نظرات ديگران ( )

  • + طرز برخورد با ديگران -جنس مخالف (پنجشنبه 27/4/1387 ساعت 12:37 عصر)

    باسمه تعالي


     


     


    طرز برخورد با ديگران :


    1/جنس مخالف 


    هميشه وقتي مي خواهم با کسي زيادي سفره دلمو وا کنم چکشي ناقوس سرم را مي کوبد که:  "هي"  توکلت کوو ؟!  اووي عمو   خدا رو ول کردي داري با بندش درد دل ميکني؟ بعد دلم کمي به خودش مي آيد و...


     


    وقتي الف مي خواست با جنس مخالف صحبت کنه نمي دونم چي ميشد مهربون تر مي شد! :


    اون دانشجوي محترمه همچين که توي اتاق مسئول گروهمون توي دانشگاه واسه ي جور کردن واحد هاش و چونه زدن ، وارد مي شد زود کرنش مي کرد . باز تعجبي نداره اون کارش گير بود و طبق تفکرات خودش بايد اين جوري خودشو لوس مي کرد براي نامحرم ولي خاک بر سر اون کارشناس گروه. اون ديگه نمودونم چش بود . آخه يکي نيست بگه آخه کارشناس محترم اگه تو سنگيني خودتو حفظ کني همونطوريکه موقع حرف زدن با پسرا انگار ارث باتو مي خواي کسي از دانشگاه اخراجت مي کنه؟!


    نه ديگه درد يکي دو تا نيست. تنش مي خواره . يارو  رو نگاه مي کني ميبيني با همه بد خلقه ولي تا خانم فلاني از همکارا يا دانشجو ها مياد تو اتاق اين عضلات گونه و لپش عين جيم کري (!) فعال ميشن و تا گوشش مي چسبن : سلاااااااااااام حال شما، چطوري!!! و...


    دلم مي خواد اينجور مواقع اين آدمارو با چفيه خفه کنم!!( شوخي کردم بابا نريد بگيد طرف متهجره، تروريسته!!)  ولي چيکارش کنم آخه!


     


    اما:


    وقتي  ب   مي خواست با يه جنس مخالف صحبت کنه اصلا  خودشو ول نمي کرد و با جديت و مراقبت بيشتري اين کارو مي کرد. در حدي که کارش راه بيافته و وظيفش رو انجام داده باشه.


    وقتي مي خواد بره دفتر ارتباط با صنعت دانشگاه اونم ترم اول يا دوم( يعني تازه وارد اين محيط شده) به خودش قبولونده که اگه با يه نامحرم خواستم حرف بزنم بايد همون جوري باشم که مي خوام فرد ديگه اي با ناموسم حرف بزنه.


     اگه ناموس داشته باشه و غيرت بايد اين مطلب رو درک کنه.


    اصلا موقعي که با اون خانم دانشجو يا کارمند  دانشگاه داره حرف مي زنه دليلي براي لوس کردن خودش پيش اون نمي بينه.


     چه دليلي داره براي اينکه کارش تو دانشگاه درحد يک درس دو واحدي راه بيافته حکم خدا رو زير پا بزاره و حريم هاي شرعي و ديني و رد کنه!


    آخه بعضي ها وقتي وارد دانشگاه مي شن اعتقاداتشون يه جوره ولي وقتي ميان بيرون همه جوري ميشن!


    ب  به خودش ميگه خدايا من خيلي راحت مي تونم خودم رو توي اينمحيط آماده ول کنم تا سيل منو ببره و از اونجاييکه سيل خيلي هارو برده منبه تنهايي به جز تومسجد و پايگاه و ... خيلي به عنوان يه آدم دين گريز به چشم نميام. يه آدم سيل زده.


    ولي خدايا  تو خودت گفتي من به جووني که تو جوونيش خودش رو وقف من کنه به فرشته هام مباهات مي کنم . منم مي خوام براي تو عزيز باشم نه براي مخلوفات تو.


     


    خلاصه اين که ما ها بچه مذهبي ها هم بعضي وقت ها يادمون ميره خط قرمز هارو. توي وبلاگمون يوهو با اون صاحب وبلاگ زيادي صميمي ميشيم، قربون صدقش مي ريم اون هم با حفظِ ظاهر تمام ارزشها ، البته مي دونيم اگه بخوايم اسم صاحب وبلاگ رو تو صرف و نحو تجزيه و تحليل کنيم بايد تاي تأنيث بهش بديم و يا اونو مونث مجازي بشمريم! به هر حال مي دونيم داريم با يه جنس مخالف حرف مي زنيم ولي شل و ول ميشيم. چرا؟؟؟


    اصل مطلب:


    هميشه ارزش هاي والا مثل فرهنگ شهادت و رسيدن به کمالات انساني از طريق صاف کردن دل و روح ، انسان را به اوج احساسات و پاکي و سادگي مي کشاند، و هميشه خطرناک ترين لحظات براي انسان همان مواقع است.


    جايي که بايد مراقب بود


     


    هميشه وقتي خودرو شما سرعت زيادي داشته باشد با کوچکترين انحرافي، چپ مي کند ولي با سرعت 14 کيلومتر در ساعت هيچ اتومبيلي با ضربه اي کوچک، چپ نمي کند.


     


    مراقب رفتار خود در اوج احساسات و ناحيه خلط عواطف باشيم.


     


     


  • نويسنده: العبد

  • نظرات ديگران ( )

  • + ميلاد کوثر (پنجشنبه 30/3/1387 ساعت 1:8 صبح)

    باسمه تعالي


    سلام و عرض تبريک به مناسبت ولادت مادر سادات.


    اين مطلب رو از يک مقاله که براي يه جايي جمع کرده بوديم ميذازم .استفاده بفرمائيد:


    خواستگاران  و ازدواج  فاطمه (س)


     


    يازهرا


    گويند عمر و ابو بکر هر يک خواهان فاطمه بودند،ليکن چون خواست‏خود را با پيغمبر در ميان نهادند وى گفت منتظر قضاء الهى هستم (1) نسائى که از محدثان بزرگ اهل سنت است در سنن گويد:پيغمبر (ص) در پاسخ آنان گفت:«فاطمه خردسال است،و چون على (ع) او را از وى خواستگارى کرد،پذيرفت (2) اما نسائى اين حديث را ذيل بابى که بعنوان‏«برابرى سن زن و مرد»نوشته آورده است.بارى از ميان خواستگاران نام اين دو تن را از آنجهت نوشته‏اند که از لحاظ شخصيت‏سرشناس‏تر از ديگران‏اند،نه آنکه خواستگاران دختر پيغمبر تنها اين دو مرد سالخورده بودند.يعقوبى نوشته است گروهى از مهاجران فاطمه را از پدرش خواستگارى کردند (3)


    علامه مجلسى (ره) به نقل از "عيون اخبار الرضا" چنين نوشته است:


    پيغمبر (ص) على (ع) را گفت مردانى از قريش از من رنجيدند که چرا دخترم را بآنان ندادم. من در پاسخ آنان گفتم:اين کار به اراده خدا بوده است.کسى جز على شايستگى همسرى فاطمه را نداشت (4)


     


    يا فاطمه


    علي (ع) مي گويد:


    من نزد پيغمبر رفتم.چون مرا ديد خندان شد.پرسيد ابو الحسن،براى چه آمده‏اى؟ من پيوندم را با او،و سبقت‏خود را در اسلام،و جهادم را در راه دين بر شمردم.فرمود راست ميگوئى!تو فاضلتر از آنى که بر مى‏شمارى!گفتم براى خواستگارى فاطمه آمده‏ام.گفت على! پيش از تو کسانى بخواستگارى او آمده بودند اما دخترم نپذيرفت.بگذار ببينم وى چه مى‏گويد.سپس به خانه رفت و بدخترش گفت على تو را از من خواستگارى کرده است.تو پيوند او را با ما و پيشى او را در اسلام مى‏دانى و از فضيلت او آگاهى.زهرا (ع) بى آنکه چهره خود را برگرداند خاموش ماند.پيغمبر چون آثار خشنودى در آن ديد گفت الله اکبر.خاموشى او علامت رضاى اوست (5)


    فهرستى که شيخ طوسى براى جهاز فاطمه(س) نوشته چنين است:


    پيراهنى به بهاى هفت درهم.چارقدى به بهاى چهار درهم.قطيفه مشکى بافت‏خيبر، خت‏خوابى بافته از برگ خرما.دو گستردنى (تشک) که رويهاى آن کتان ستبر بود يکى را از ليف خرما و ديگرى را از پشم گوسفند پر کرده بودند.چهار بالش از چرم طائف که از اذخر (6) پر شده بود.پرده‏اى از پشم.يک تخته بورياى بافت هجر (7) آسياى دستى.لگنى از مس،مشکى از چرم،قدحى چوبين،کاسه‏اى گود براى دوشيدن شير در آن،مشکى براى آب،مطهره‏اى (8) اندوده به زفت،سبوئى سبز،چند کوزه گلى. (9)


     


     


    پي نوشت:


     


    1- ابن سعد طبقات ج 8 ص 11


    2-  سنن ج 6 ص 62.فاطمة الزهراء ص 25 ج 2.


    3- همان ج 2 ص 31.


    4-  بحار ص 92 و رجوع کنيد به فصل‏«گزيده‏اى از شعراى عربى».


    5- بحار ص 93


    6- کاه مکى.گياه بوريا.گياهى است‏با برگ ريز که برگ آن خاصيت داروئى نيز دارد.


    7- گويا مقصود از اين هجر،مرکز بحرين است.نيز هجر،دهى بوده است نزديک مدينه


    8- ابريق.آبدستان.آنچه بدان طهارت کنند.


    9- امالى ج 1 ص 39.


     


  • نويسنده: العبد

  • نظرات ديگران ( )

  • + مردي بود که در تاريخ به عنوان يکي از سرداران سپاه اسلام جاويدان (چهارشنبه 15/3/1387 ساعت 6:17 عصر)

     تعالي


    متن زير مصاحبه ايست با يکي از همرزمان و دوستان شهيد حاج عماد مغنيه.جهت استفاده از مابقي متن به ادامه ملب مراجعه کنيد.


    در ضمن نظرات شما  براي ما قابل استفاده و فيض بردن است.


     


    انيس نقاش-همرزم شهيد مغنيه


     انيس نقاش - همرزم و يکي از دوستان شهيد مغنيه


     


     ساجد: جناب آقاي نقاش، لطفا براي ما بگوييد که شما از کي "حاج رضوان" يا همان "عماد مغنيه" را مي شناختيد؟
    انيس نقاش: حدودا سال 1355، که من عضو "سازمان الفتح" به رهبري "ياسر عرفات" بودم و مسئوليت آموزش نيروهايي را در اردوگاهي در جنوب لبنان برعهده داشتم، او آمد پيش من؛ سنش تقريباً پانزده سال و نيم اين طورها بود. آن زمان اکثر گروه هاي مبارز، چپي ها و کمونيست ها بودند، و بچه هاي مومن (مسلمان) در بيروت خيلي کم بودند.
    عماد آمد و گفت: "ما يک گروه از بچه هاي مومن هستيم، به من آموزش نظامي بدهيد، من مي خواهم با صهيونيست ها بجنگم."
    من قبول کردم ولي او گفت: "آيا براي ديدن آموزش نظامي حتماً بايد عضو الفتح باشم؟"
    که من گفتم: "لازم نيست شما رسما عضو الفتح بشويد."


    مغر متفکر عمليات هاي حزب الله



    ساجد: شما آن زمان به نيروها آموزش مي داديد؟
    انيس نقاش: بله. من يک اردوگاه آموزشي داشتم که گروه هاي زيادي مثل مارکسيست ها، مائوئيست ها، ناسيوناليست ها و گروهي هم از بچه هاي مسلمان "اخوان المسلمين" در آن جا آموزش مي ديدند. تقريباً پانزده روز آموزش اسلحه و تاکتيک و جنگ غير متقارن و اي جور آموزش ها صورت گرفت.
    بعدها روابط ما ادامه پيدا کرد و به مرور خيلي نزديک تر شد. او فکر مي کرد که براي ورود به الفتح بايد کاري انجام دهد، لکن ديد که آسان تر مي شود با من کنار بيايد و من به ايشان اختيار دادم که مثلاً گروه خودش را آموزش دهد.
    آن زمان بحبوح? جنگ هاي داخلي لبنان بود، اما من در اين جنگ ها دخالتي نداشتم. آن موقع جنوب لبنان از آرامش برخوردار بود. آن هم به خاطر جنگ هاي داخلي که لبناني ها را مشغول خود مي ساخت. من براي خودم برنامه ريزي کردم که مبارزه و جنگ خودم را معطوف جنوب کنم. آن جا تشکيلاتي از بچه ها را درست کردم و به محض اين که جنگ داخلي لبنان آرام شد، تشکيلات ما رفت در جنوب و عليه اسرائيل وارد عمل شد. حاج عماد هم جزوي از اين تشکيلات بود که در جنوب متمرکز شدند. مرتب با من در تماس بود و فنون جنگي را مي آموخت. کم کم تشکيلات و گروهي که با او بودند تجربه شان بيشتر شد.


    ادامه مطلب


     


  • نويسنده: العبد

  • نظرات ديگران ( )

  • + السلام عليکم يا انصار دين الله (سه‏شنبه 10/2/1387 ساعت 4:13 عصر)

    باسمه تعالي


    با عرض معذرت به خاطر عدم حضور.


     


    مناجات جنگي:


    - خدايا ما را تا مسلح نکرده اي از ضامن خارج نکن.


    - تا گراي صحيح را به ما نشان نداده اي توپخانه هايمان را غرّان مکن


    - خدايا ... خرج پرتاب موشک بالستيک روحمان را از سوخت مايع قرار نده تا به مرور زمان فرسوده شود.


    - پروردگارا  ما را در مقابل والمري هاي نفس  عماره و گوجه اي هاي وسوسه اي شيطان همچون جوشن تانک ذوالفقار 3 مستحکم بدار.


    - خداوندا اي فرمانده ي کل قواي هستي مارا در اطاعت امر جهاد اکبر خود جزو شهداي گردان خط شکن قرارده.


    آمين.


     


     


    1-  23 فروردين87 اولين سالگرد عروج  برادر عزيزمون  شهيد غلامرضا زوبوني بود. هفته بعدش خواستم برم بهشت زهرا که از اتوبوس جاموندم. هفته بعد هم که توفيق شد رفتم سر مزار شهيد زوبوني ، خيلي گشتم تا پيداش کردم. خودم هم مونده بودم چرا اينقدر غلامرضا داره خودشو از من پنهون مي کنه؟ بهم برخورد .البته اينقدر شلوغ بود که آدم رو به اشتباه مي انداخت.اينقدر از دستش شاکي شدم که ديگه گفتم اگه تا چند لحظه ديگه ديدمت که هيچ  وگرنه قهر مي کنم و ميذارم مي رم!


     


    شهيد غلامرضا زوبوني


      


    2- نمي دونم چمه؟ ياد افرادي مثل شهيد محمد عبدي يا غلامرضا زوبوني  آتيش ميزنه دل آدم رو. مخصوصا خاطرات و دستنوشته هاي محمد عبدي .


     شهيد محمد عبدي


     


    يا حتي اونهايي که همتون ميشناسيدشون . چمران (رحمت الله عليه) دستنوشته هايي داره که اگه خوب بخونيش تا چند دقيقه فقط تو شيعه بودنت شک مي کني! خودم رو مي گم. يقين داشتند که عشق واقعي خداست.


     


    رحمت الله عليه


     


    3- تاحالا با شهدا مشورت کرديد؟ چطوري؟


     


     


     


    * سعي ميکنم توي پست بعدي مسلح باشم!


     


  • نويسنده: العبد

  • نظرات ديگران ( )


  • ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ